خرید بک لینک
حس اون آدمی که نه میتونه حرف بزنه و نه بشنوه ! اصلا نمیفهمم چی میگن :| حتی مامان هم دیگه داره تبریزی حرف میزنه :/ ! نفس نمی گن به من ! میگن عروس جان . یا عروس گل اونم به لهجه تبریزی که دارن :) اما

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 21:05

تنها چیزی که میتونست خوشحالی و لبخند و شیطنتام ببره ... حضور یه آدم بود که هیچ وقت معلوم نشد توی زندگی من چه نقشی داره ! مهرداد آمد و تمام شادی های من بر د . کسی که تا دو سال قبل وقتی و میومد یا تماس م

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 21:05

وای برف :))) من چه خوشحالم الان درسته وقتی مهرداد آمد غم عالم نشست روی دلم با کارهاش اما نمیخواستم سینا ناراحت کنم :) سینا با ارزش ترین و تنها ترین آدم روی زمینه که اصلا دلم نمیخواد هیچ وقت ناراحتی

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 21:05

اندازه یک دنیا دلم گرفته :( کم اوردم کاش این قدر دنبال رویاهام نبودم ! کاش اصلا رویایی نداشتم :( . خستم . کاش الان 5 ماه بعد بود .

صبح به مهرداد میگم میشه با هم حرف بزنیم ؟ :(

خیلی راحت میگه نه و لیوان چای برمیداره می ره توی سالن

دنبالش می رم و میگم مهرداد تو قول دادی ...

نگاهم میکنه و هیچی نمی گه !

این کاراش یه ضربه بزرگه برای من . اگه همین طوری بمونه آخرش وای به حال من ..

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 21:05

باید قوی باشم خیلی قوی طبق برنامه ریزی من از اول دی باید دوباره کار جدیدم شروع میکردم تا همین امشب به مهرداد فرصت میدم . اگر خواست کمک کنه که خب هیچی ازش کمک میگیرم و ممنونش هم هستم . اما تا 12 ام

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 21:05

تنها دلیل زندگیم این روزا فقط عشقی که همسر جان به من داره ... امشب مهمونی عالی بود خب زودتر رفتیم . و زود هم برگشتیم به خونه که فردا صبح راه بیفتیم به سمت خونه . فردا صبح هم همه کار داشتن . شب یلدا وی م

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 21:05

توی بد شرایطی هستم ! بدقولی اون باعث شد رفتارم با تمام خانواده عوض بشه ! دست خودم نیست ! اما نمیتونم مثل چند روز قبل باشم . تمام مدت از وقتی عروسشون شدم هیچ وقت هیچ بی احترامی و رفتار بدی باهاشون ند

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 21:05

حوصله کاری ندارم ! گوشی قدیمیم از جعبه بیرون آوردم . نشستم روی زمین تکیه دادم به دیوار روشن کردم و تمام پیام های قبل از این که برادرهمسرم باشه خوندم . فقط اشک ریختم و خوندم . اون زمان چه قدر خجالتی

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 21:05

از بین این چند کتاب حالا کتابی دست بگیری که حرفه خودت بوده . هر روز کار کردی هر روز با استفاده از اون چندین پروژه تمام کردی . .

امروز بعد از خوندن این کتاب دلم گرفت . دلم تنگ شد

بابا میگه ادامه بده . تو خدا داری ...

:(

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 21:05

صفحه بندی